![]()
خدایا شکر که دوستان خوبی هستیم. از ته دل برای همدیگر نگران و ناراحت می شویم و از ته دل برای هم خوشحال. من دوستان خوبی دارم. این روزها وقتی حس می کنم گرفتگیِ من اطراف مرا گرفته می کند یا حداقل نگران می کند، وقتی یکی با یک لبخند و یکی با فشردنِ دستی دل مرا می جوید، وقتی یکی جای خواهر نداشته ام را پر می کند و یکی از برادر نزدیکتر می شود، آنگاه این روزها دیگر اخم و گرفتگی و پریشانی، روبروی این چندین نگاهِ مراقب جایز نیست. روزها باید شاد بود و نیمه شب، دوباره داستان تکراری دلتنگی و تنهایی. صبح باید بند کفش را محکم بست و نقاب شادمانی بر چهره کشید و از در خارج شد و شب، خسته و شکسته، با ذهنی پر از خاطره ی حرف های عاشقانه از در وارد شد و در سیاهیِ تاریکیِ این چهاردیواری به دنبال کلید چراغ گشت؛ ...هیچ وقت جای کلید روشنایی را حفظ نشدم!
این روزها چهره ی دوستان من دو دسته است، دل هاشان نیز هم. یکی چهره اش شاد و یکی غمگین است. او که چهره اش شاد است، دلش برای او که چهره اش غمگین است، غمگین و او که چهره اش غمگین است، دلش برای او که چهره اش شاد است، شاد است و من این روزها حالت سومی هم دارم؛ این روزها بد جور جای یک نگاه، جای یک صدا و جای یک حضور روبرویم خالی است. دوستان من! لطفاً از پس این خنده ها و بذله های روزانه ام، داستان شبانه ی مرا بخوانید؛ ...هیچ وقت جای کلید روشنایی را حفظ نشدم!