تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

هیچ کس...

الان ساعت 3 و 55 دقیقه ی صبحه و من بعد از کلی کلنجار رفتن با یک سری مطلب و سند و ... برای پیش بردن پروژه های درسی و غیر درسیم، نمی دونم چرا به سرم زده که صفحه ی سفید ورد رو باز کنم و بنویسم؛ از چیزی که نمی دونم! توی این چند وقته موضوعات مختلفی گذرا از سرم گذشته و خواستم که در موردشون بنویسم ولی یا فرصتش رو پیدا نکردم یا انگیزه ای برای نوشتن نداشتم! مثلاً هفته ی پیش که مناجات هایی از خواجه عبدالله انصاری می خوندم، کلی حرف می خواستم در مورد یه جایی که می گه "الهی! ارت بشناسم حیران کنی و ارت نشناسم ویران کنی و ار قصد تو کنم بر من تاوان کنی، ور بازگردم بیقرار کنی، در مانده ام در تو که هیچ ندانم چون کنی؟"، تو سرم پروروندم و طبق معمول توی ذهنم با جملاتی که می خواستم بنویسم بازی می کردم و حتی پای منصور حلاج رو هم به نوشته باز کرده بودم که نهایتاً منصرف شدم! یا به سرم زده بود داستانکی مشابه اون چیزی که در مورد شخصیتی به نام "شون" قبلاً نوشته بودم بنویسم که خب وقتی به درون مایش فکر می کردم می دیدم که به خاطر شرایطی که دارم خیلی کپی برداری از زندگی خودم می شه و این رو دوست نداشتم! سیاسی از جنگ قدرت، اجتماعی از شناخت ریشه های رفتاری دختران و ... موضوعات دیگه ای بودن که کم یا زیاد ذهنم رو به هدف نوشتن مشغول کردن ولی هیچ ثمره ای نداشتن! اون قدر بد قلق و بی حوصله شدم که مرز تذکرات از دوستان صمیمیم داره فراتر میره و کم کم به عبارت ساده ولی عمیق "چته؟!" دارم عادت می کنم.

ماه های رو به رو، درست مثل چند ماهی که گذشت، گویا قراره که برخلاف تصورم، روزهای پرکار، شلوغ و بالطبع پرفشار و پر التهابی باشن. گرچه تعطیلات فرصت خوبی برای تجدید قوا بود که خب خیلی هم کمکم نکرد ولی همیشه باید به جنگ آینده رفت. اردی بهشت امسال، برای من یک اردی بهشت معمولی نیست، اردی بهشتی که معمولاً چند تا امتحان و یک روز و جشن تولدم رو در خودش جای می داد امسال ماه غریبیه! نتایج کنکور درست شب تولدم اعلام می شه! اونهم تولدی که امسال باید تنهای تنها برگزارش کنم و این یعنی چه نتیجه ی خوبی داشته باشم و چه بد، کسی برای خوشحالی و یا دلداری کنارم نیست، "مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست، جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست..." ولی بازهم "الهی! آمدم با دو دست تهی، بسوختم بر امید روزبهی، چه بود اگر از فضل خود بر این خسته دلم مرهمی نهی؟" و باز هم شکر...

نوشته ای که بی موضوع و با اعلام ساعت شروع بشه، چیزی بهتر از این چند خطی که نوشتم نمی شه، نوشتن برام سخت شده و به شدت به دنبال کورسوی انگیزه و امیدی ام که حداقل دوباره نوشته هام رنگ و بویی بگیره! خب الان ساعت 4 و 27 دقیقست؛ "به همین سادگی..."

 

"این شب ها

چشم های من خسته است

گاهی اشک، گاهی انتظار

این سهم چشم های من شده است..."

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 4:39 توسط ذهن آشفته |