تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

من منتظرم

کمتر از دو هفته ی دیگه با یک اتفاق بار مهمی از رو دوشم برداشته می شه، کمتر از دو هفته ی دیگه دوباره خیلی چیزها به حالت عادی خودش برمیگرده و روند و روال قدیمی زندگی اسم "جدید" به خودش می گیره و دوباره شروع می شه؛ دانشگاه، کار، خانواده، تفریح، مهمونی؛ بالاخره فرا رسید، فرا رسیدنش رو با استرسی که به آهستگی در خودم احساس می کنم، متوجه می شم، "کنکور". یک مرحله از زندگی که برای بعضی از ما چند بار تکرار می شه. آخرین باری که تجربه اش کردم، هم شکست خوردم و هم موفق شدم، نمی دونم این بار چی می شه، فقط امیدوارم دیگه آخریش باشه!

اما وقتی به فلسفه و ماهیت کنکور فکر می کنی، فکر ها و اندیشه های متفاوتی میاد تو سرت. خیلی وقت ها فراموش می کنی که اصلاً خود زندگی روز به روزش یه جور امتحانه، یه جور آزمایش، یه جور کنکور! گاهی اوقات به این فکر می کنی که کاش مثل کنکور آزمایشی، "زندگی آزمایشی" هم داشتیم. یک مدل زندگی که تجربه هاش رو جمع می کردیم وبرای زندگی اصلی به کار می بستیمشون. اون وقت شاید خیلی از اشتباهات رو دیگه توی زندگی اصلیمون تکرار نمی کردیم. زندگی ای که تو اون بعضی اشتباهات منجر به شکست هایی می شه که شاید دیگه جبران نشن، یعنی کسی برای جبرانشون بهت فرصت نمی ده و بخششی در کار نیست! شکست هایی که گاهی اوقات تبدیل به یک حسرت می شن و همیشه یک کنج از ذهن تورو به خودشون اختصاص میدن. ظاهر تو زندگی عادی خودش رو می کنه؛ شادی، غم، موفقیت، شکست و ...؛ ولی درونت شاید پر از حسرت هایی باشه که سهم تو از اونها فقط یک خوابه که ازشون می بینی. گاهی هم حسرت این رو می خوری که کاش هیچ حسرتی نداشتی. گرچه نباید فراموش کرد که همه ی ما آدم ها مستقل از شأن و منزلت و جایگاه و مقام، چه خوب چه بد، چه بالا چه پایین، توی خلوت خودمون حسرت هایی رو داریم که باهاشون و براشون زندگی می کنیم. اصلاً تا بوده، زندگی، حسرت بوده و ما آدم ها، امید و تلاش برای غلبه بر اون حسرتها. قیصر هم چه خوب می گفت که "سعی از ریشه های یأس می آید...". والسلام.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:46 توسط ذهن آشفته |