
نه! اشتباه نكنيد! متني كه پيش روي شماست، يك پست فلسفي يا اجتماعي نيست! اگر بخوانيد، متوجه خواهيد شد! برويم سر اصل مطلب!
بگذاريد ابتدا كمي درباره ي اين رئاليسم و ايده آليسم بنويسم! واقعيت اينجاست كه مدت زيادي از آشنا شدن من با اين واژه ها نمي گذرد. اولين بار زماني كه براي ورود به اين دانشگاه (كه الحق چه فكرها كه مي كرديم و چه شد!!!) انتخاب رشته مي كردم، با يكي از اقوام مشورت مي كردم كه از صحبت از رئاليست يا ايده آليست بودن كرد. او اين واژه ها را به زيبايي ترجمه كرد؛ واقع گرا و آرمان گرا! از درس هاي خوبي بود كه گرفتم و آن، "نگاه واقع گرا به زندگي" بود! گرچه كمي بيش از حد رويم تأثير گذاشته بود تا جايي كه احساساتي بودن و عاشق شدن و هر چيز در اين وادي را بيهوده و مسخره مي دانستم، اما به تدريج به زندگيه واقع گرايانه اي نزديك شدم. گرچه اعتراف مي كنم هنوز هم گاهي آرمان گرايي مي كنم. گويي در خونم نهفته است!
مي خواهم انتقادي كنم از دوستاني كه آرمان گرايي را بر واقع گرايي ترجيح مي دهند! راستي اينان كيستند! به عقيده ي من در جامعه ي امروز، علي الخصوص جامعه ي جوان ما، آرمان گرايي به شدت موج مي زند! داستان آنهايي كه يك شبه عاشق مي شوند يا آنهايي كه به يك شبه ثروتمند شدن مي انديشند. داستان دختران پائين شهر كه مي خواهند معشوقه ي پسران بالاي شهر باشند. داستان كنكوري هايي كه شب ها خواب شريف و فني را مي بينند. داستان رئيس جمهوري كه كيك زرد دوست دارد. داستان روزنامه نگاري كه 5 سال زنداني مي شود براي اين مردم كه خودم هم جزوشان هستم. داستان وبلاگ نويساني كه وبلاگ هايشان مالامال از روزانه ها و عاشقانه و نامه هاي شخصيست. داستان دوستان من است كه معين را دوست داشتند. داستان آن دختر و پسر كه شبها با وبكم چت مي كنند و همه جاي هم را مي بينند جز صورت هاي هم! داستان دكتر و مهندس و خلبان شدن. داستان اين هايي كه شلوار پاره مي پوشند تا شبيه فلاني باشند. داستان انقلاب اسلامي و مردم سالاري ديني. داستان دانشگاه آزاد اسلامي. داستان من كه دوست دارم از اين دور و ور ها فرار كنم و هزاران صحنه و داستان ديگر كه چشم بچرخاني، كم هم نمي بيني، اينها همه داستان راستان همين آرمان گرايي است.
همان قدر كه آرمان گرايان زيادند، من به شدت به دنبال واقع گراياني هستم كه دنيا را، اطرافشان را و حتي خودشان را آنگونه كه هستند مي بينند. در دنياي ما جوان ها كه الحق سخت است پيدا كردن آدم رئاليسم! ولي كمي به اين موارد كه مي گويم از اين به بعد بيشتر نگاه كنيم. تاكنون اين بچه هايي كه در خيابان، گاري به دست مي گيرند و نان خشك جمع مي كنند ديده ايد؟ ديده ايد كه معمولا چقدر شاد هستند؟! يا اين فيلم هاي مربوط به زمان جنگ كه تلويزيون كم هم پخش نمي كند را ديده ايد؟ به اين سربازاني كه بهتر از من و شما مي دانستند كه شانس زيادي براي زنده بودن ندارند، نگاه كرده ايد؟ اين پيرمرد هايي كه حرفشان در سياست رد خور ندارد را مي شناسيد؟ در دوران انتخابات خيلي از همين ها يا راي ندادند يا به هاشمي راي دادند. خوب چرا به معين يا اين آقاي احمدي نژاد راي نداند؟ سوال مهمي است. من فكر مي كنم ريشه ي جوابش در همين واقع گرايي و يا چيزي شبيه به اين باشد.
به هر حال، اصلاً و ابداً نمي دانم كه چرا اين نوع فكرهايي كه مدت هاست به طور پراكنده در ذهنم هست را اكنون و اينجا مي آورم. خوب البته برخاسته از ذهن آشفته است! ولي به طور كلي فكر مي كنم كه داستان رئاليسم و ايده آليسم در دوران ما خيلي شبيه به همان "بودن و نبودن"ي است كه شكسپير در دوران خود بيان كرده است. اجازه دهيد كمي رئاليست باشيم...
پي نوشت:
شعري ديگر از شاعر غريبه ام:
خوشم می آيد
که هيچ نخواستنی را٬
پشت فريب فرداها پنهان نمی کنی!
خوشم می آيد که هيچ خاطره ای را
برای خوش آمدن بی سبب اين دل بی طاقت٬
تکرار نمی کنی!
خوشم می آيد که اينهمه رويا را می بينی و
اين همه هديه را می گيری و
حرفی از دوستت دارم بی دليل نمی زنی!
از تو
خيلی خوشم می آيد...

ديروز، سه شنبه، 22 فروردين ماه سال 1385، آقاي احمدي نژاد، رئيس جمهور حال حاضر دولت ايران، به طور رسمي در مشهد و در حرم امام رضا اعلام كرد كه كشورمان ايران به جمع 8 كشور داراي دانش بومي "چرخه ي كامل سوخت هسته اي!" دست يافته است! خوب ابتدا تبريك مي گويم! همين...
اما مسئله ي هسته اي ايران، از بخش هاي مختلف قابل بررسيست و تاكنون از مناظر مختلف بررسي هاي علمي، سياسي،اجتماعي و ... شده است. اجازه دهيد من هم كمي در باره ي اين حق مسلم مان بنويسم!!
موضوع اينجاست كه كشور ما از قرن ها پيش تا كنون، گرچه جايگاه هاي متفاوتي در معادلات بين المللي داشته ولي همواره مورد توجه خاص بوده! مثلاً چه در زماني كه ايران ميزبان بزرگترين امپراطوري تاريخ بعد از اسكندر، يعني هخامنشيان بوده و چه در سالهاي بعد از اكتشاف منابع عظيم نفت و گاز (سوخت هاي فسيلي) و استعمار كشور به دست برخي تفكرات غربي از چند دهه ي قبل تا كنون! درواقع خوب مي دانيم كه اگر نگوييم تنها دليل، مي توانيم بگوييم يكي از مهم ترين دلايل اهميت ايران امروز در عرصه ي جهاني، "نفت" است. احتياج كشورهاي صنعتي به نفت باعث شده كه اين جايگاه براي ايران ايجاد شود. گرچه كشورهاي عربي حوزه ي خليج فارس يا همان خليج هميشه فارس(!) نيز از اين مسئله مستثنا نيستند.
اما گرچه پيش بيني مي كنند كه ايران تا 86 تا 90 سال بعد داراي ذخاير نفتي است و از اين بابت بعد از كشورهاي كويت، عربستان و قطر، جايگاه چهارم را داراست، اما حق مسلم ما اين است كه بيانديشيم پس از اين زمان معادلات بين المللي چگونه رقم خواهد خورد؟! در واقع سياست اصلي كشورهاي داراي دانش هسته اي در حال حاضر جلوگيري از رسيدن كشورهاي جهان به اين دانش و محروم گذاشتن آنهاست! گرچه كاملاً طبيعيست كه مبارزه با توليد سلاح هسته اي و مبارزه با تروريسم چاشني اين ماجرا مي شود. اما وقتي صحبت از سلاح هسته اي يا به عبارت عاميانه "بمب اتمي" مي شود، بايد ديد كه آيا در مسير دستيابي به دانش هسته اي، آيا امكان دارد كه اساساً هيچ تمايلي به داشتن سلاح هسته اي نباشد؟ يعني بايد فرض كرد كه آيا شما وقتي مي دانيد كه فلان رستوران نهار را همراه با دسر كاملاً رايگان سرو مي كند و يا مي دانيد كه شركتي كامپيوتر هاي خود را با اشتراك مادام العمر اينترنت رايگان به شما مي فروشد، آيا امكان دارد شما دسر يا اينترنت را قبول نكنيد؟! جواب من صد در صد منفي است. يعني به اعتقاد من دسترسي به سلاح هسته اي در راه رسيدن به سوخت هسته اي و يا حتي بالعكس(!) كاملاً منطقي و قابل توجيه است. ضمن اينكه خوب مي دانيم كه سلاح هسته اي تا كنون تنها سلاحي است كه نتيجه اي جز صلح اجباري ندارد! يعني شايد اختراع و توليد انبوه ديناميت و باروت و ديگر مهمات جنگي، جنگ و كشت و كشتار و جنايت هاي بزرگ بشري را به دنبال داشته ولي اين مسئله براي بمب اتمي صادق نيست و يا بهتر بگويم "تاكنون نبوده است!". نهايتاً معتقدم كه شايد دستيابي به دانش هسته اي و به طور پشت پرده سلاح هسته اي نيز، نه تنها به ضرر دولت و مردم نيست، بلكه شايد به دليل افزايش امنيت سياسي، نظامي و حتي اقتصادي (جذب سرمايه گذاري هاي انبوه خارجي و ...) اين موفقيت ظاهراً تاكنون علمي(!) به سود ماست. اكنون باز هم بيانديشيم! كمي درباره ي حق مسلم مان!
پي نوشت:
بازهم شعري از شاعر ناشناسي كه جديداً يافته ام!:
انگار
تصميم آشنای مگويت را
گرفته ای!
قرار بی قراری را گذاشته ای
و قافيه های رفتن را
دوباره رديف کرده ای...
بی خيال عاشقانه ها و ترانه ها!
حالا که دوباره
پايت را در همان راه آشنای باز نيامدن
می گذاری٬
گناه نگاهم را
با همين بهانه های واضح دوست داشتن٬
به فراموشی خوابها بسپار...

چندي پيش متني رو در مورد فيلم چهار شنبه سوري نوشتم و در اون اشاره اي به پديده ي خيانت كردم! جالب اينجاست كه گرچه موضوع و محتواي اين فيلم در مورد خيانت مرد به زن هست و در واقع در اين داستان (كه واقعيت آن به وفور يافت مي شود!) مردي كه همسر و فرزند دارد، عاشق زني در واحد روبروي خانه اش مي شود و ... اما من در پستي كه نوشتم اشاره اي هم كردم به اين كه پديده ي خيانت، يك مسئله ي يك طرفه نيست و مي تواند از طرف زن باشد كه خوب در جامعه هم هست! اين مقدمه رو آوردم كه بگم ديروز فيلم "بي وفا" يا همون "Unfaithful" رو ديدم! داستان اين فيلم دقيقاًهمون چيزيست كه بهش اشاره كردم! زني كه گرچه همسر و پسر 9 ساله اي داره، عاشق پسر جوان كتابفروشي مي شه كه طي يك برخورد در يك روز طوفاني در خيابون اتفاق افتاد! البته پايان داستان اين فيلم هم چندان بد نبود و من پيشنهاد مي كنم كه اين فيلم رو هم ببينيد! (دقت كردين كه هر فيلمي مي بينم پيشنهاد مي كنم كه ببينيد!)
علاوه بر "Unfaithful"، سه فيلم ديگه هم طي دو سه روز اخير ديدم! "Brokeback Mountain"، "GIA" و "State of Grace" عنوان اين فيلم ها بودن! دو فيلم اول از يك جهت به هم شبيه بودن و اون اين بود كه به نوعي عشق خاصي رو به تصوير كشيه بودن! عشق به هم جنس!
"Brokeback Mountain" داستان دو كابوي (يا همون گاوچرون!) هستش كه در كوهستان عاشق هم مي شن ولي بعد از مدتي هريك دنبال زندگي خودشون مي رن ولي بهد از چند سال كه هر دو تشكيل خانواده دادن و بچه دارن! به هم مي رسن و عشقشون رو به طور مخفيانه دنبال مي كنن! ولي به هر حال زندگيشون به خاطر اين مسئله از هم مي پاشه! موقع ديدن اين فيلم، نمي دونستم كه جايزه ي بهترين فيلم Golden Globe 2005 رو برده! (اما اين يكي رو پيشنهاد مي كنم كه يا نبينيد! يا كه تنها ببينيد!)
"GIA" داستاني مبتني بر واقعيت است! داستان زندگي واقعي "جيا كارانجي" (Gia Carangi)، سوپرمدل دهه ي 1970 كه بالاخره در سال 1986 به دليل ابتلا به ايدز مرد! جيا اولين زن در ايالات متحده بود كه به واسطه ي ايدز مرد! در داستان اين فيلم، جيا گرچه دوست پسر دارد، اما عاشق ليندا، آرايشگر يك سالن مد، مي شود. گرچه ليندا هم دوست پسر دارد، اما آنها بالاخره با هم كنار مي آيند! جيا معتاد به كوكائين و مرفين مي شود و ليندا ديگر اون رو قبول نمي كنه! جيا به خاطر ابتلا ب ايدز كه از طريق سرنگ آلوده بوده! به سختي بيمار مي شه و در 26 سالگي مي ميره! جالبه كه بدونين آنجلينا جولي در نقش جيا، يك اثر ماندگار از خودش به جا گذاشته! (پيشنهاد مي كنم كه اين رو هم ببينيد!)

"State of Grace" به عقيده ي من يك داستان تكراري و معمولي بود. موضوع فيلم درباره ي پليس جواني (sean penn) هستش كه از بوستون به شهر خودش يعني نيويورك برمي گرده تا باند قاچاق و زورگيري رو منحدم كنه! چيز بيشتري در مورد اين فيلم نمي تونم بگم و طبيعتاً پيشنهاد هم نمي كنم ببينيد!
به هر حال تشكيل نشدن كلاس ها در اين چند روز اول بعد از عيد، باعث شد تا اين چند شبه خودمونو فيلم بارون كنيم! اين چند شبه چند بار ياد جشن تولد پارسالم افتادم! چون
پي نوشت:
شعري كه نمي دونم از كيه؟! ولي واقعاً قشنگه!
گفتي:
«باشد برای روزهای بعد...»
من اما به «بعد»ها٬
به «روز ها»٬
به همين حرفهای اضافه!
به «باشد» هايی که هرگز نخواهند شد٬
شک دارم
باور من
تنها به همين نقطه هايی ست
که آخر همه ی جمله های نا تمام را
به روزهای ممکن آينده

"... دو دوست با پای پياده از جاده ای از بيابان عبورمی کردند. بين راه بر سر موضوعی اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند. يکی از آنها از سر خشم برچهره ديگری سيلی زد. دوستی که سيلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چيزی بگويد روی شن های بيابان نوشت: امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلی زد. آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادی رسيدند. تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه استراحت کنند. ناگهان شخصی که سيلی خورده بود لغزيد ودربرکه افتاد. نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت، بر روی صخره ای سنگی اين جمله را حک کرد: امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد. دوستش با تعجب از او پرسيد: بعد ازآنکه من تو را با سيلی آزردم، تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا اين جمله را روی صخره حک می کنی؟ ديگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد بايد روی شن های صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش آنرا پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند بايد آنرا روی سنگ حک کنيم تا هيچ بادی نتواند آنرا از يادها ببرد ..."
پي نوشت ندارد...

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه! بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟
"بال" وقتي قفس پر زدن چلچله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فروريختن است
مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مسئله ي دوري و عشق
و سكوت تو جواب همه ي مسئله هاست
پي نوشت ها:

"دو قطعه عكس 4*6" عنوان كتابيست از ابراهيم رها با جلد سبز پسته اي كه چندي پيش, دوست خوبم به عنوان هديه ي سال نو به من داد. من ابراهيم رها را از دو يا سه سال پيش كه در چلچراغ مي نوشت, مي شناسم و مخصوصاً در ايام انتخابات طنز سياسي مي نوشت! نام رها روي جلد سبز و بنفش زيباي كتاب و پيامي در صفحات ابتدايي, گوياي اين بود كه يك طنز سياسي درون مايه ي اصلي كتاب را تشكيل مي دهد. آن پيام اين بود: "به سيد محمد خاتمي, مردي كه روحش را به قدرت نفروخت"!
و اما چرا " دو قطعه عكس 4*6"؟ بهترين پاسخ را خود رها در پشت جلد كتاب داده است!:
"… اين كتاب راجع به هنر عكاسي نيست! اين كتاب اصلاً به عكاسي كاري ندارد. به اسمش توجه نكنيد, اين همه اسم بي ربط توي دنيا هست آن وقت شما گير داده ايد به اسم اين كتاب؟ دو قطعه عكس 4*6 در واقع دو كتاب در يك كتاب است. يعني شما پول دو تا كتاب را مي دهيد و يك كتاب مي خريد!(شايد هم برعكس!)
جلد دوم بينوايان مرحوم ويكتور هوگو و بخش دوم شهر قصه ي مرحوم بيژن مفيد يك ضرب وارد دوره ي هشت ساله ي اصلاحات(!) شده و شده دو قطعه عكس 4*6! اين براي اولين بار نيست كه دو كتاب در يك كتاب چاپ مي شود اما براي اولين بار است كه ژان والژان درباره ي سعيد امامي صحبت مي كند, باور كنيد!…"
بله, ابراهيم رها در اين كتاب با جايگزيني خاتمي در شخصيت داستاني ژان والژان, به زيبايي به بازآفريني اين قصه پرداخته با اين تفاوت كه موضوعاتي كه هسته ي داستان را تشكيل مي دهند, اتفاقات مهم سياسي دوران خاتمي است! در اين نسخه از بينوايان (!), پسران آقاي تنارديه در زير زمين خانه شان تونل مي كنند (!!) و كوزت, دختر جواني است كه مجذوب حرف هاي والژان شده و در انتخابات شهرداري پاريس (!) حماسه مي آفريند و والژان شهردار پاريس مي شود! و از سوي ديگر بازرس ژاور نيز به شدت مخالف و مزاحم والژان است!
يكي از سوژه هايي كه در اين كتاب با نكته سنجي نويسنده به آن پرداخته شده است, سكوت هشت ساله ي خاتمي است! چنين عبارتي چند بار در كتاب تكرار شده: "والژان در وضعيت بدي قرار گرفته بود. يكي از او پرسيد حالت چطوره؟ گفت … من لطمه خوردم. كوزت را كتك مي زنند و حالا به عطا (!) گير داده اند. من چي كار كنم آخه؟ همان يكي گفت خب اعلام موضع كن. شفاف با مردم حرف بزن و ژان فرداي آن روز خيلي صحبت كرد منتها فقط در مورد كرامت انساني!!"
به راستي "بينوايان" به زيبايي بازآفريني شده است! اما در ادامه ي كتاب, قسمت دوم شهر قصه نيز به همين شكل نوشته شده كه به نظر من به اندازه بخش اول كتاب, جذاب و زيبا نيست! ولي به طور كلي, "دو قطعه عكس 4*6" رها, طنز سياسي كوتاهي است كه دوران هشت ساله ي خاتمي, به خصوص 4 سال اول را به خوبي يادآوري مي كند! پيشنهاد مي كنم كه بخوانيدش!
پي نوشت ها:
فعلاً ياحق…