
از سه شنبه بعد از ظهر بعد از نوشتن پست قبليم, تا الان كه يكشنبه هستش اتفاقات زيادي افتاده! چهارشنبه صبح بعد از اينكه از تشكيل نشدن كلاس وبم در موسسه مطمئمن شدم, به سمت دانشكده ي اقتصاد و قراري كه با حامد داشتم رفتم. بعد از مطالعه ي كوتاهي كه در مورد موضوع تحقيق درس اقتصاد كلانم (كه عنوانش هست: "بررسي عوامل كوتاه مدت و بلند مدت تعيين كننده ي نرخ واقعي ارز در ايران"!!) داشتم, از حامد جدا شدم و به دانشكده ي خودمون رفتم! خيلي سريع فايلي رو كه از دستيار دكتر بايد مي گرفتم رو گرفتم و به سمت شركت ديدار, براي آخرين صحبت ها در سال 84 رفتم! نتيجه هم اينكه همه ي كارها انجام شده و فقط چاپ نشريه به سال 85 موكول شد! بعد از اون به بانك رفتم و كلي كار بانكي رو در چهار تا شعبه انجام دادم(!!!). تازه از اينجا كار مهم شروع مي شد! تهيه ي هديه براي تولد بهترينم(!) و بعدش هم بدو تا برسي به تولد! از همين جا يك بار ديگه مي گم: تولدت مبارك! عصر بعد از تولد رفتم خونه و به همراه خانواده رفتيم خريد عيد! نتيجه ي همه ي اين حرفا اين كه: چهارشنبه روز شلوغي بود! بگذريم...
از پنج شنبه هم بگذريم, جمعه صبح راه افتاديم به سمت ولايت! اين بار سفر كمي توريستي بود. برخلاف هميشه كه مبدا سوار ماشين مي شديم و مقصد پياده مي شديم(!), اين بار راه 7 ساعته رو در 12 ساعت پيموديم! نرسيده به آمل جايي به نام "كلرد", با اينكه بارها از توي ماشين ديده بودمش, ولي اين بار پياده شديم و من در زيبايي اون جا واقعاَ محو شده بودم! يك جنگل پر از درخت هايي با برگ هاي ريز سبز كم رنگ! اين صحنه رو تا جايي كه چشمام كار مي كرد, مي تونستم ببينم! بعد از اون هم درياي بابلسر توقفي داشتيم! دريا هم مثل هميشه سهم ناك و بي روح بود! البته فكر مي كنم كه فقط من اين حس رو نسبت به دريا دارم! بازهم بگذريم...
شبي كه به خونه رسيديم و فرداش, يعني ديروز, هواي اينجا خيلي سرد بود! اون قدر سرد كه بارها خودم رو سرزنش كردم كه واقعاَ چرا گول هواي گرم تهران رو خوردم! همه ي لباس هاي گرمم تهران مونده و اينجا بدفرم با مشكل مواجه شدم و همش چسبيدم بغل شومينه!
اما مطلبي كه مي خواستم بهش اشاره كنم, اين جوش و خروش و تكاپوي دم عيده! چه روز پنج شنبه كه تهران بودم و براي خريد كفش رفته بودم بيرون و چه اينجا كه ديروز و امروز به بهانه هايي چند بار يه سر كوچولو به خيابون زدم! همه جا شلوغ! مردم همه دنبال آخرين كارها و خريداشون هستن! طبق معمول ماهي فروشي و سبزه فروشي هم كنار پياده رو ها به راهه! شايد بعضي وقت ها از اين همه شلوغي و ترافيك و بوق و داد و ... اعصابت خورد شه ولي در كل, حس خوبي به من دست مي ده! اينكه مردم هنوز ته دلشون براي چيزي به نام سنت احترام قائلن! شايد الان چهره ي خيلي ها اخمو و ناراحت باشه! ولي ته دلشون از اومدن بهار خوشحالن! از نو شدن اين روزها! از روزهايي به نام نوروز...
پي نوشت ها:

ياحق...

همون طوری که در پی نوشت های "خلاقیت و طرح کسب و کار" اشاره کردم، چندی پیش به دیدن فیلم چهارشنبه سوری رفتم. اصغر فرهادی در این فیلم انگشت روی موضوع جالبی گذاشته! الان که توی سایت دانشکده نششتم و کمی هم بیکارم(!)، به نقد خودمانی این فیلم می پردازم!
چهارشنبه سوری داستان یک زن و یک مرده که زن به شوهرش شک داره! اما با اتفاقاتی که در یک روز یعنی چهارشنبه سوری می افته، بالاخره زن اشتباهاً فکر می کنه که در مورد همسرش در اشتباه بوده! جریان ظاهری فیلم این طور نشون می ده که زن بالاخره به شوهرش شکی نداره! به هر حال داستان فیلم الان مهم نیست. من می خوام از پدیده ی رایجی در جامعه به نام "خیانت" نام ببرم که درون مایه ی اصلی این فیلم هستش! بر خلاف برخی که فکر می کنن این معضل در جامعه زیاد نیست، من فکر می کنم و می بینم که اطراف همه ی ما این مسئله کم هم نیست! حالا اساساً ماهیت اون مهم نیست که خیانت از طرف مرد باشه یا زن! مهم اینجاست که وجود داره...
به راستی شما فکر می کنید دلیلش چیه؟ به عقیده ی من، با رشد روابط آزاد میان دخترها و پسرها در جامعه ی امروز ما، عاشق شدن و دل بستن برای افرادی در جامعه، به یک امر روتین داره تبدیل میشه! در نتیجه، افرادی که دچار این روزمرگی در دل بستن هستن در کنار افرادی که به شکل کاملاً سنتی و بدون شناخت ازدواج می کنن و هم چنین افرادی که توی زندگیشون با بی محبتی، بی درکی(!) و کم عشقی و یا حتی بی عشقی(!!)(این واژه ها به زودی وارد زنجیره ی زبان فارسی خواهند شد!) مواجه می شن، با وارد شدن یک شخص جدید در زندگیشون، شاید ابتدا دچار دودلی و شک بشن ولی بالاخره وسوسه شده و اینجاست که دیگه کار از کار گذشته چون روز به زور دل بسته تر می شن! به هر حال این تنها نظر منه و صد البته شما ممکنه نظر های متفاوتی داشته باشین! این اولین باریه که یک نقد رو به شکل محاوره ای می نویسم! نمی دونم چی از کار در اومد!! فعلاً...
پی نوشت ها:

روز سه شنبه، بعد از كوئيز آمار و قبل از اينكه به دانشگاه امير كبير برم، جلوي سايت دانشكده با بچه ها بوديم كه ناگهان دوست خوبم، مسعود، من رو به كنار كشيد و از من خواست به سايت بريم! پشت يك سيستم نشستيم و آدرس وبي رو نوشت. بله! يك وبلاگ جديد! از من خواست تا چند تا پست آزمايشي رو كه نوشته بود بخونم و نظرم رو بهش بگم. از اينكه نظرم براش اهميت داشت خيلي خوشحال بودم! خوندم و نظراتم رو بهش گفتم. از ش خواستم به اين كار ادامه بده...
مسعود در وبلاگش با عنوان "قصه هاي من و مترسك" و با توضيح "مترسك ها به بهشت نمي روند..."، از زبان خودش كه ارباب هستش، پيرامون مسائل مختلف روزمره و همچنين مسائل سياسي و اجتماعي مي نويسه و مترسك هم در خلال نوشته، به اون نكاتي رو متذكر مي شه! در واقع مترسك كسي نيست جز يك شخصيت خيالي در ذهن مسعود! راحت و روان بودن از ويژگي هاي قلم مسعود هستش و من پيشنهاد مي كنم اين وبلاگ رو ببينيد...
دوست خوبم! افتتاحيه وبلاگت رو تبريك مي گم!

از روز سه شنبه علاوه بر پي گيري امور صفحه بندي و چاپ نشريه، درگير كنفرانس سالانه ي مهندسي صنايع دانشگاه اميركبير و كارگاه هاي آموزشي كنار آن بودم. چهار كارگاه آموزشي "خلاقيت هاي فردي و گروهي"، "تحليل سيستم ها"، "طرح كسب و كار" و "معماري سازماني" در حاشيه ي اين كنفرانس برگزار شد كه من در دو تاي اونها شركت كردم؛ "خلاقيت فردي و گروهي" و "طرح كسب و كار يا business plan"...
در كارگاه اول كه روز سه شنبه برگزار شد، خانم دكتر جهان آرا ممي خاني كه پزشك و مدير يك مركز تحقيقات پزشكي هستش، به ارائه ي سخنراني خودش پيرامون خلاقيت پرداخت. اولين نكته ي جالبي كه عنوان شد اين بود كه؛ اگر يك ساعت خوشحال باشيد چه مي كنيد؟ جوابش خوابيدن بود! براي يك روز جوابش پيك نيك، براي يك هفته، تعطيلات، براي يك ماه، ازدواج(!!!) و بالاخره براي يك عمر جوابش داشتن يك كسب و كار مورد علاقه بود! خانم ممي خاني در اين كارگاه سعي كرد دو نكته ي مهم رو براي ما نهادينه كنه؛اول اينكه خلاقيت با هوش فرق مي كنه و دوم اينكه خلاقيت بيشتر از هوش اكتسابي هستش! در اين برنامه، افشين سپهوند هم براي ما صحبت كرد. اون سالها پيش در رشته ي فلسفه ي علم فارغ التحصيل شده بود ولي به دنبال يك خلاقيت در موسيقي رفته بود و دستگاهي رو ابداع كرده بود و الان دستگاه اون به اروپا صادر مي شه و مديرعامل يك شركت نسبتاً بزرگ هستش.
در كارگاه دوم كه چهارشنبه برگزار شد، مهندس شجاعي در مورد بازار و طرح كسب و كار صحبت مي كرد كه البته بيشتر به فضاي سايبر يا كسب و كار الكترونيكي توجه داشت. اين كارگاه به اندازه كارگاه خلاقيت براي من جذاب و جديد نبود!
اما به طور كلي برگزاري اين كارگاه ها و كنفرانس رو مثبت و مفيد ارزيابي كردم. ضمن اينكه انجمن علمي گروه ما و به ويژه نشريه در سالن كنفرانس غرفه داشت و اين مسئله خيلي براي ما مفيد بود. گرچه من به دلايل مختلف نتونستم در اين غرفه حاضر باشم كه خوب دوستان واقعا زحمت كشيدن و همه ي كارها به خوبي برگزار شد.
پي نوشت ها:

دوست خوبم در "روزي روزگاري" به نقل از دوستش غزاله متني پيرامون دوستي و عشق آورده بود. ذهنم كمي مشغولش شد. ياد سال هاي پيش افتادم...
آن روزها، دوستي مي گفت كه هيچ وقت به هيچ دختري نگو " دوست دارم" يا "عاشقتم"، چون اون وقت، اون دختر هيچ وقت به تو نخواهد گفت "دوست دارم" يا "عاشقتم" و نه تنها عشقش رو بروز نخواهد داد بلكه حتي طوري وانمود مي كنه كه "آره! من فقط با تو، دوستم! فقط دوست!" حتي اگر واقعاً "عاشق و شيفته ي تو باشه و واقعاً دوست داشته باشه"!. جواب من در اون سال هاي خوشي يا بهتر بگم "الكي خوشي!" اين بود كه "خوب! اين اصلاً مهم نيست!" و "هروقتي ميشه هر كسي رو رها كرد!" و يا به قولي بگي: "next please!" ...
اما اين روزها، داستان جور ديگريست. وقتي واقعاً عاشق مي شوي! وقتي از روي عادت، به راحتي ولي اين بار از ته دل مي گي "دوست دارم" و فقط با يك لبخند مواجه مي شي! تازه ياد حرف دوستت مي افتي. تازه مي فهمي كه نه راه پس داري و نه راه پيش. نه مي توني دل سردي ها و بي تفاوتي هاش رو تحمل كني و نه مي توني بگي :"next please…". هم رنج مي كشي و هم رنج مي كشي. از دردي به نام عشق كه گويي درمان هم ندارد. گاهي از حافظ هم شاكي مي شوم، چون مي گويد : دردم از يار است و درمان نيز هم!
براي تو كه اين نصيحت را كردي، براي تو دلم تنگ است. براي هم دردي هايت. براي دوستي هايت. سلام دوست من ...
پي نوشت ها:

هم از سكوت گريزان, هم از صدا بيزار
چنين چرا دل تنگم؟! چنين چرا بيزار
زمين از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغي بسيار ردپا بيزار
قدم زدم! ريه هايم شد از هوا لبريز
قدم زدم! ريه هايم شد از هوا(هوس) بيزار
به تيترهاي درشت مجله ها بدبين
ز نقش هاي دروغين سينما بيزار
تمام خانه سكوت و تمام شهر صداست!
ازاين سكوت گريزان, از آن صدا بيزار...
ف.ن

پي نوشت ها:

امروز با دوست خوبم، حامد در حوالي خيابان فردوسي و تقاطع آن با خيابان جمهوري بوديم كه متوجه شديم افرادي روبروي سفارت بريتانيا فرياد "حزب الله، حزب الله" و "مرگ بر انگليس" سر مي دهند. آنجا متوجه دليل نشديم و به سوي باقي كارها رفتيم. شب كه به خانه رسيدم، ديدم كه در گوشه ي تمام شبكه هاي تلويزيوني نوار سياهي كشيده اند. ابتدا فكر كردم كه شايد شخصي از رجال سياسي يا مذهبي به ديدار حق شتافته است! اما شبكه ي خبر، در همان لحظه مسائل مربوط به حركت تروريستي بمب گذاري در حرم امام هادي و امام حسن عسگري را پوشش خبري مي داد. ماجرا كاملا روشن شد؛ يك داستان جديد...
خوب قبل از هر چيز بايد بگويم كه من هم اين حركت را نه در درجه اول به خاطر هتك حرمت به مقدسات دينم، بلكه فقط به خاطر يك حركت تروريستي صرف بودن، محكوم مي كنم! اما به راستي آيا اين حركت، در ادامه ي ساير حركت هاي هتك حرمت به مقدسات اسلامي است؟ و يا صرفاً يك اقدام تروريستي تكراري با سطحي وسيع تر است؟ آيا انگليس و ايالات متحده به عنوان حافظان امنيت در عراق، دستي در ماجرا ي امروز دارند؟ عده اي مي گويند اين اقدامات از سوي جريان هاي تند سياسي مذهبي شيعه از جمله مقتدي صدر، براي نا امن جلوه دادن عراق است. البته در اين بين تفكر كاملاً متحجرانه اي هم شنيده مي شود! گسترش ظلم و فساد و كشت و كشتار و بي عدالتي، فقط براي ظهور! بگذريم. در حال حاضر، من هيچ كدام از سوالات بالا را نمي توانم پاسخ دهم. حسي مي گويد دليلي جز اينها، وجود دارد. ماجرا چيز ديگريست. بگذاريد اين مسئله را نيز به تاريخ واگذار كنيم...
پي نوشت ها:
1- در ابتداي پي نوشت هايم، ورود به دهه ي سوم زندگي رو به حامد عزيزم تبريك مي گم و اميدوارم كه سال هاي سال سلامت و سرزنده و موفق باشه. هم چنين به دوست خوبم، ديبا تولدش رو تبريك مي گم و براي اون هم آرزوي سلامتي و موفقيت دارم. امشب و فردا روزهاي خاطره انگيزي هستن!
2- در راستاي ضدحال نويسي هاي مريم (سالهاي دور از خانه) جا داره كه بدونيد؛ ضدحال يعني اينكه واستي جلوي با ابهت ترين استاد دانشكده و بگي "ببخشيد دكتر! يه امر كوچيكي داشتم..." و اون هم بهت بگه "منظورت عرضه ديگه؟!!" ...
3- آقاي حداد هم از سفر توريستيش برگشت و كلي از اين سفر راضي بود!! :دي
4- ديگه؟!؟! .. هيچي ... فعلاً يا حق!