این روزها نوشتن کمی برایم سخت شده است... شاید چون فکر می کنم...این روزها بیشتر سعی می کنم که نظاره گر باشم. نظاره گر آنچه در اطرافم می گذرد و من... و من سعی می کنم شاهد آنچه بر دیگران و خودم می گذرد باشم... تا آخر کار از این مشاهدات چه برآید؟...نمی دانم، و این را اضافه می کنم به انبوه ندانسته هایم...
اين روزها، روزهای غریبی است. آنقدر که در هر لحظه نه می دانم که میل به ماندنشان دارم و یا گذشتنشان. حسرت رسیدن لحظاتی را می کشم و بعد به محض رسیدنشان... فقط با خودم فکر می کنم که برای آینده ای نه چندان دور حسرت این لحظات را باخودم خواهم برد. آینده ای که این روزها تصویر کردنش سخت دمار از روزگارم درآورده است. نمی دانم که این اضطراب آینده و حسرت گذشته، آخر از من چه باقی خواهند گذاشت؟
اين روزها، با من باش ...

سلام...
امروز امتحان "انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن" رو داشتم و با توجه به اينكه از جزوه ي 106 صفحه اي اين درس، 75 صفحه اش رو، فقط 8 ساعت براي اين امتحان نگاه كردم، فكر مي كنم امتحان خوبي بود و هر آنچه از تاريخ انقلاب مي دونستم (چه درست! چه نادرست!) روي 8 صفحه ي دفترچه هاي پاسخ نامه ي معروف فني نوشتم! كاش مي شد روي اين برگه زرد و آبي هاي چرك نويس وسط دفترچه هم نوشت! فكر كن!
و اما امروز براي اولين بار اين به طور رسمي در همه جاي تهران(!) برف اومد و بعد از امتحان كه اومديم بيرون، فني به كلي سفيد پوش شده بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود! من اصولاً اين هوا رو دوست دارم ولي نه در صورتي كه به خاطر سرما، بعضي ها حرف نزنن! اين هوا من رو ياد زيبا ترين روز هاي عمرم تو شهرمون مي ندازه! بگذريم...
چندي پيش متني رو خوندم كه واقعا برام جالب بود. وقتي خوندم تازه متوجه شدم كه پست مدرنيسم يعني چه(!) و من آيا پست مدرنيسم هستم يا نه؟! راستي، مطمئن هستم كه سنتي نيستيد، اما فكر مي كنيد كه مدرن هستيد يا پست مدرن؟ شايد با خوندن اين متن بيشتر متوجه بشيد. با هم بخونيم:
"... اگر تو از آن دست آدم هايي هستي كه دست به كارهايي مي زني كه خودت دليلش را هم نمي داني، پيش از آنكه از ملامت هاي اطرافيان سرخورده شوي، بايد بداني كه پست مدرن هستي. اگر از آن دست آدم هايي هستي كه به جاي دوستي هاي عادي به دنبال روابط عجيب و نا به هنجار مي گردند و به جاي حضور در بافت خشن جامعه، ترجيح مي دهند در فضاي اينترنت وقت بگذرانند، بايد بداني كه تو يك پست مدرن هستي. دوران پست مدرن دوران قدم گذاشتن در تور هاي شبكه اي است. روزگاري كه ديگر نگاه از بالا به چيز ها معنايي ندارد. اگر احساس پا در هوايي مي كني و حس مي كني زمين محكمي زير پايت نيست، پيشتر از آنكه به يك روان شناس مراجعه كني، بايد بداني كه تو يك پست مدرن هستي. خودت را نگران نكن، هويت فلسفي ات را بشناس و به ديوانگي هايت احترام بگذار..."

سلام...
این روزها٬ روزهای سخت امتحانات هستش و من هم که مثل همیشه به شیوه ی شب امتحانی تا اینجا رو که خدا رو شکر٬ گذروندم!! بعد از آزمایشگاه فیزیک۲ و اقتصاد خرد٬ امروز (دوشنبه ۱۹ام) دو تا امتحان علم مواد و استاتیک رو با هم داشتم که خوشبختانه جفتشون خیلی خوب بود. استاتیک هم که نگو .. خیلی خدا بود!! به نظرم این پست خیلی داره بچه خرخونی میشه و بهتره از فاز درس و امتحان به در آییم!!!
و اما دوستان خوب من! لازم می دونم که توضیح خیلی کوتاهی در مورد پست قبلیم بدم و اون اینه که ... راستش رو بخواین من مخاطب خاصی برای اون نوشتم نداشتم! یا بهتر بگم مخاطبم از جنس آدم نیست. البته جهت توضیح به یک عدد خانوم گل(هوءء!!!) بگم که کامپیوترم هم نیست!!!
به هر حال این روزها درگیر امتحانات و انواع پروژه و مسئولیت های درون دانشگاهی و برون دانشگاهی!!! و ... هستم و کمتر وقت می کنم بنویسم. ولی هر روز حتماْ بلاگ رفقا مخصوصاْ عمو و مریم عزیز رو نگاهی میندازم و اگه نظرم بیاد می نویسم!
این شعر رو هم تقدیم می کنم به خودم!!...
تو دل یه مزرعه
یک کلاغ رو سیاه
هوایی شده بره
پابوس امام رضا...
اما هی فکر می کنه
اونجا جای کفتراست
آخه من کجا برم؟
که یک کلاغ رو سیام...
من که توی سیاهی ها
از همه رو سیاه ترم
میون اون کبوترا
با چه رویی بپرم؟...

چنديست كه فكري رنجم مي دهد، ذهنم را سخت به خود مشغول كرده. چنديست بيشتر احساس گناه مي كنم. چنديست چيزي را حس نمي كنم. ديگر از نگاه ها چيزي نمي فهمم. ديگر پيام ها را نمي گيرم. ديگر اشك ها را هم نمي بينم. ديگر دلم نمي سوزد، نه تنها براي كودكان آواره ي شهر سرد، بلكه حتي براي خودم هم دلم نمي سوزد. ديگر به او فكر نمي كنم. ديگر با او حرف نمي زنم. برايش اشك نمي ريزم. نمي دانم من با او قهر كرده ام يا او با من. گويي من با او قهر كرده ام. اما من ... اما من قصد درست شدن هم ندارم. مي دانم بايد عوض شوم، مي دانم بايد به سمتش بروم، اما نمي شوم و نمي روم. عجيب است ... اين همه غرور براي چه؟ اين همه هراس از چه؟ اين همه...
اما تو را مي خواهم دوست. رفيق شب هاي تنهايي. همدم لحظه هاي تنگدلي. توهم زيباي دوست داشتن. با تو ام ... تو را مي خواهم ...

برای گفتن هيچ وقت دير نيست
برای آن سكوتی كه می شكند
هيچ وقت دلي نمی سوزد
شكست سكوت با كلام تو
آوای سخنان تو
وگرمای حضور تو
مرا با خود به سفر روياهايم می برد
در شكستن سكوت
لحظه ای درنگ برای تو جايز نيست
بگو با من بگو
قصه ای را برايم بگو
كه می دانی
انتظار شنيدنش ديگر مرا از پا در آورده
با من حرف بزن
كمی با من بگو
راستي ... گوگل لوگوي قشنگي رو به مناسبت تولد لوئيس بريل زده بود ... با هم ببينيم...


شبانه هاي مرا مي شود سحر باشي
و مي شود از اين نيز خوبتر باشي
تداوم من و دريا و آسمان با تو
هميشگيست، اگر هم تو رهگذر باشي
نيازمند تو ام، مثل زخم لب بسته
خوشاتر آنكه تو گاه گاه نيشتر باشي
ببين چه دل خوشي ساده اي همينم بس
كه ياد من به هر اندازه مختصر باشي

چند ماه پيش طبق معمول هميشه كه به خونه برمي گشتم يك چلچراغ خريدم كه روي جلد تصويري از محمد رضا فروتن انداخته بود و تيتر زده بود:"چه كسي پنير محمد رضا را برداشته است؟". به خونه كه رسيدم، شروع به خوندن مصاحبه ي فروتن با مجله كردم، زيرا اين تيتر برايم نا آشنا و عجيب بود! وقتي خوندم متوجه شدم كه محمدرضا فروتن آخرين كتابي كه خونده كتابي بوده به اسم "چه كسي پنير مرا برداشت؟"
چندي پيش كه با دوست خوبم، حامد، در كتابخانه ي مركزي دانشگاه بوديم، او به دنبال اين كتاب بود. البته اين بار متوجه شدم كه نام اصلي اون هستش:"چه كسي پنير مرا جابه جا كرد؟" يا همون "who moved my Cheese?". چند وقت بعد، دوستم مرتضي رو ديدم كه اين كتاب دستشه و مطالعه مي كنه! برام عجيب بود. با خودم پرسيدم كه واقعا اين چه كتابيه كه همه مي خوننش؟ مرتضي گفت كه اين كتاب رو قبل از امتحانات مي خونه! و خيلي بهش اعتقاد داره. محمد هم كتاب رو از مرتضي گرفت و خوند. اون هم خيلي ازش تعريف مي كرد. بالاخره تصميم گرفتم كه منم اين كتاب رو بخونم...
خوب! جالب بود. داستان دو موش و دو آدم كوچولو كه به دنبال پنير مي گردن! پيشنهاد مي كنم واقعاً اين كتاب رو بخونين. ديدتون رو نسبت به تغيير و تحولات اطرافتون كمي عوض مي كنه. توضيح بيشتري نمي دم.
در بخشي از اين كتاب جمله اي از A.J.Cronin پزشك و نويسنده ي انگليسي اومده كه نوشته ام رو با اي تموم مي كنم:
"زندگي كردن به معناي پيمودن مسيري آسان و مستقيم نيست، بلكه گذر از راهي دشوار و پرپيچ و خم است كه يافتن مسير درست، از وظايف اساسي ما به شمار مي رود. شايد در اين مسير، سرگرداني و گمراهي در انتظار ما باشد و يا به بن بست برسيم، ولي اگر ايمان داشته باشيم، همواره دروازه اي از اميد به روي ما گشوده مي شود كه شايد در نگاه نخست، مطلوب ننمايد، ولي در نهايت رضاين ما را جلب خواهد كرد."

چشم هايت را مي بندي, بي هيچ دغدغه اي دراز مي كشي, روي خاك, برگ هاي خشكيده, گل و گياه, هرچه! شايد هم روي سنگ فرش قديمي حياط خانه كه پستي و بلندي هايش چندان هم برايت بيگانه نيست. نسيم ملايمي كه مي وزد و صداي پرنده اي كه روي شاخه هاي شاه توت گوشه ي حياط لانه كرده, بس دل چسب است. مي خواهي به گذشته فكر كني, به روزهاي خوب ساده زيستن, زير باران خيس شدن هاي راه مدرسه, صبح هاي سفيدي كه راديو را مي گيري تا شايد دبستان ها را تعطيل كنند تا آنوقت در برف قلتي بزني, روزهاي امتحان, پرسه در كوچه باغ هاي روستاي پدري, شب هاي دلگير سال پشت كنكور و ... يك آن حس مي كني كه نوستالژيك شده اي. تصميم مي گيري به جاي گذشته به آينده فكر كني, اينكه كار تو چيست و وضعت چطور, در كجا و با چه كس زندگي مي كني, به خودت اعتماد به نفس مي دهي كه به آنچه مي خواهي مي رسي ... ولي ناگهان مي ترسي.
چشم هايت را باز مي كني, نفس راحتي مي كشي, مي فهمي كه اكنون زمانيست براي به هيچ چيز فكر نكردن, اكنون زمانيست براي حركت آنهم از نوع "مستقل از نتيجه", اكنون زمانيست براي شاد بودن و اكنون زمانيست براي زيستن...

روز سه شنبه ششم دي ماه، ساعت 4 بعد از ظهر بعد از جدا شدن از دوست خوبم حامد، در دومين نشست دبيران انجمن هاي علمي دانشجويي دانشگاه تهران، به جاي حامد و به نمايندگي از انجمن علمي گروه مهندسي صنايع شركت كردم. ساعت 4 و بيست دقيقه، حضرت آيت الله زنجاني رئيس جديد دانشگاه به جمع ملحق شد و سخنان خودش رو آغاز كرد. زنجاني در سخنان خودش، به نيروي جواني اشاره كرد و از دانشجويان خواست تا فرصت جواني را غنيمت شمارند. وي عنوان كرد كه در دوران جواني و قبل از 20 سالگي اولين كتاب خود را منتشر كرده كه هنوز به عنوان كتاب مرجع براي رساله هاي دكتري و كارشناسي ارشد مورد استفاده ي دانشجويان علوم انساني قرار مي گيرد و اين در حالي است كه اكنون با سال ها تجربه و علم بيشتر، توانايي انجام چنين كار برجسته و عظيمي را ندارد. گرچه زنجاني در ادامه خود را هنوز جوان دانست و با لبخندي شايد معنا دار، خود را 35 ساله معرفي كرد و گفت هر انساني نصف عمرش را در خواب به سر مي برد!
در ادامه جمعي از دبيران انجمن هاي علمي دانشكده هاي مختلف به ايراد نظرات و انتقادات خود پرداختند كه در اين بين هادي حسين زادگان، به نمايندگي از دبيران دانشكده ي فني، به تندي از دانشكده ي فني دفاع كرد و انجمن هاي علمي دانشكده ي فني رو داراي كوله باري از تجربه و سابقه ي درخشان علمي دانست و دبيران انجمن علمي ديگر دانشكده هاي دانشگاه تهران رو به استفاده از تجربيات دعوت كرد. من از سخنان حسين زادگان اين گونه برداشت كردم كه نوعي "فني ستيزي" در دانشگاه شكل گرفته ولي دانشكده ي فني بدون توجه به اين بي توجهي ها، حتي به طور مستقل، حركت رو به جلوي خود را ادامه خواهد داد.
در آخر زنجاني دوباره به ايراد سخناني پرداخت و در آخرين بخش از صحبت هاي خويش به وجود "فني سالاري" در سيستم مديريتي پيشين اشاره كرد و ابراز اميدواري كرد كه از اين پس با رعايت عدالت بين دانشكده هاي مختلف دانشگاه، اين دانشكده ها رشد كيفي مورد قبولي داشته باشند!

وقتي گفت حالش خوب نيست، وقتي نگاهم به نگاه معصوم و آرومش افتاد، وقتي ديدم هيچ كاري از دستم برنمياد، تنها حسي كه داشتم اين بود كه از خودم بدم مي اومد. شايد اون تنها كسي باشه كه دوست ندارم نگاه غمگينش رو ببينم، حتي اگر ...
بگذريم، دوست خوبم در روزي روزگاري، نوشته اي رو گذاشته بود كه وقتي خوندم ناخودآگاه با خودم رفتم تو رويا كه اي كاش چند سالي به عقب برمي گشتم. نه! فكر نمي كنم كه دنيا و چرخش اجباري اون زياد بر وفق مرادم نباشه و ناراضي از احوالات اين روزها باشم! بلكه فقط براي يه چيز دلم تنگ شده؛ خواب، بدون ذهن آشفته!